گزارش بعضی اتفاقات زندگی ام، برخی اشعارم و آنچه دل تنگم بخواهد...

اتفاقی دیدم اما شعر یعنی اتفاق !( مولوی )

خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار

خوی من کی خوش شود بی‌روی خوبت ای نگار

بی‌تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب

با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار

بی‌تو بی‌عقلم ملولم هر چه گویم کژ بود

من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار

آب بد را چیست درمان باز در جیحون شدن

خوی بد را چیست درمان بازدیدن روی یار

آب جان محبوس می‌بینم در این گرداب تن

خاک را بر می‌کنم تا ره کنم سوی بحار

شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی

تا فغان در ناورد از حسرتش اومیدوار

چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیر

گر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد هنری

عقلم نمی پسندد ، عشقم نمی گذارد ( سعدی *)

 

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

ای بوی آشنایی دانستم از کجایی

پیغام وصل جانان پیوند روح دارد

سودای عشق پختن عقلم نمی‌پسندد

فرمان عقل بردن عشقم نمی‌گذارد

باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را

ور نه کدام قاصد پیغام ما گذارد

هم عارفان عاشق دانند حال مسکین

گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد

زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین

بر دل خوشست نوشم بی او نمی‌گوارد

پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی

گوییم جان ندارد یا دل نمی‌سپارد

مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق

در روز تیرباران باید که سر نخارد

بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی

الا دمی که یاری با همدمی برآرد

دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت

کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد هنری

بر بازوان مرگ

ای کاش مرده به دنیا می آمدم

تا بدون هیچ چشمداشتی

تنها به احترام آمدنم

بدرقه ام می کردند


محمد هنری

تیر 95

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد هنری

قیصر امین پور 3

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانــــی، زندگـــــی هــــای اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله هــــای رو بــه پایین

سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته، چشمهایـــی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده ، گریــه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالـــی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را، روی هــــم سنجــاق کردم:

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پـــــرونده ام را ، با غبــــار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، بادخواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد هنری

این همه ناز از چه رو ؟؟

چشــــــــم رضا و مرحمت بر همه باز می‌کنی

چون که به بخت ما رسد این همه ناز می‌کنی

 

ای کــــه نیازمــوده‌ای صورت حــــال بــــی‌دلان

عشق حقیقتست اگـــــر حمل مجاز مــی‌کنی

 

ای کـــه نصیحتم کنـــی کـــــــز پی او دگر مرو

در نظر سبکتکین عیــــــب ایــــــاز مــــی‌کنـــی

 

پیش نمـــــــــاز بگــــــذرد ســـرو روان و گویدم

قبله اهــــــل دل منـــــــم سهو نمــاز می‌کنی

 

دی بـــــه امیــــد گفتمش داعــــی دولت تـوام

گفت دعـــا بــــه خـــود بکن گر به نیاز می‌کنی

 

گفتم اگـــــر لبت گــزم مــــی‌خورم و شکر مزم

گفت خــــــــوری اگــر پـــزم قصه دراز مــی‌کنی

 

سعدی خویـــش خوانیـــم پس بـــه جفا برانیم

سفره اگــــــر نمی‌نهی در بــه چه باز می‌کنی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد هنری

که چرا دل به تو دادم !

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد هنری

خونه خیلی دوره ، خیلی :( زدبازی

کوچه خیلی خوبه // خونه خیلی دوره

کبوتره می خونه // اون که روی بوم خونه
نشسته روبه رومه // بچه های کوچه
با توپ پلاستیکیشون می یان بیرون دونه دونه
مامان مشغول آشپزی // حرف نداره باهاش کسی
یه گوشه ناراحت نشسته // دشتش دستمال کاغذی
بابا سر کاره // بابا فکر مائه
بابا قهرمانه // آره بابا قهرمانه
تکست شماره 2
کوچه خیلی خوبه...خونه خیلی دوره...
کبوتره میخونه.اون که روی بوم خونه...
نشسته روبرومه...بچه های کوچه...
با توپ پلاستیکیشون میان بیرون دونه دونه...
مامان مشغول آشپزی...حرف نداره باش کسی...
یه گوشه ناراحت نشسته دستش دسمال کاغذی...
بابا سر کاره... بابا فکر مإ...بابا قهرمانه...آره بابا قهرمانه....
آسمون آبیه...جای اون خالیه...که باشه و ببینه اینقد حالمون عالیه...
خیابونا شلوغو هر جا آب جوب جاریه...اینجا خوب جاییه...آره خوب جاییه...
درختا سربلند...کاجو سرو از هر دو ور و...مرد و زن...میخندنو میزنن با هم حرف بلند...
مردمم بی درد و غم... با همن میگن خوشن...دیدم خودم...
که هدف هرکی...اینه که سبز شه علف هرزی...
هیچ جا نمیخوام...هیچ جا نمیخوام...هیچ جا نمیخوام باشم جز اونجا...
کوچه خیلی خوبه...خونه خیلی دوره...
کبوتره میخونه.اون که روی بوم خونه...
نشسته روبرومه...بچه ها تو کوچه...
با توپ پلاستیکیشون میان بیرون دونه دونه...
مامان دم پنجره...دستش ظرفشه...
کمکش میکنم نمیذارم یه وقت خسته شه...
بابا سر کاره... بابا فکر مإ...بابا قهرمانه...آره بابا قهرمانه....
ابر نیست بالا ما.تا سفید بشه شهر ما...باز دوتا بال ما...میریم با هم بالا...
میگه کوچولو به بابایی...که بخون برام لالایی...نگران نمیشم میدونم فردا با مایی...
شبا آروم...با خنده خوابیدن...صبحا آسون...سر کار میرن...
حرف تو حرف نمیره...دس تو دسته دیگه...هرکی هرجا میره...
آسمون نیست آلوده...سفید مثل فالوده... لابد اون بالاها یکی فکر ما بوده...
هیچ جا نمیخوام باشم جز اونجا...
زنگ مدرسه میخوره دوباره قبل سه...وقتشه برم خونه...کوله پشتیم بندش سفت...
کوچه ها رو را میرم...اینجا همه خوبن...صبح تا شب یه مشت آدم میان دم خونم...
در و توری.پنجره باز...هر روز میاد خبره شاد...میزنیم از حنجره داد... این روزا رو نبره باد...
ماها همه با همیم...اینجا همه راحتیم.تو سرزمین مادریم...اینجا تو ایران زمین...
کوچه خیلی خوبه...خونه خیلی دوره...
کبوتره میخونه.اون که روی بوم خونه...
نشسته روبرومه...بچه های کوچه...
با توپ پلاستیکیشون میان بیرون دونه دونه...
مامان مشغول آشپزی...حرف نداره باش کسی...
یه گوشه ناراحت نشسته دستش دسمال کاغذیو...
بابا سر کاره... بابا فکر مإ...بابا قهرمانه...آره بابا قهرمان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد هنری

دست غریق یعنی ، فریاد بی صداییم... ( بیدل دهلوی )



دل حیـــرت آفــرین است هـــر سـو نظـــر گشاییـم


در خــانه هیـــچ کس نیست آیینـــه است و مـاییم


زیـــن بیشتــر چــه بــاشـــد هنگــامــــۀ تــوهــــم


چون گَرد صبح،عمـری است هیچیم و خـود نماییم


مـا را چو شمع از این بزم بی خود گذشتنی هست


گــــــردن چـــه بــر فـــرازیـم؟سر نیستیم پــاییــم


تـــا چنــد دانــــۀ مـــا نــازد بـــه سخــت جـــانی؟


در یـک دو  روز  دیـــگــــــر بیــــرون آسیـــــاییــــم


آیینــــۀ سعــــادت ، اقبــــــال بی نشـــــانی اسـت


گــر استخوان شود خاک، بر فـــرق خــود نماییــم


آیینــــــه مشربی هـــا بیــــگانــــۀ وفـــــا نیــست 


جـایش بــه دیــده گــرم است بــا هر که آشناییـم


عجز طلب درین دشت باما چو اشک چشم است


هــر چنــد ره به پهلــو ست، محتــاج صد عصاییم


شبنـــــم چـــــه جــــام گیــــرد از نشئـــۀ تعیــن


در بـــاده  آب  داریــــم  پیمـــــانـــــۀ  حـنــاییـــم


محتــاج زندگی را عـــزّت چــــه احتمــــال است؟


لبــــریــز نقـــد لـــذّت چــــون کیســۀ گـــداییــــم


تــــا کی کشـــد تعیـــــن  ادبــــار نسبت مــــــا؟


ننــگی چــــو بـار مــــردن در گــــردن بقـــاییــــم


ظاهـــــر خـــروش سازَش بـاطــن جهـــان نازَش


ای محــــرمــان! بفهیـد مـــا زین میان کجـــاییـم


شخــص هــــوا مثالیـــم، خمیـــــازۀ خیـــالیـــم


گـــــر صــد فلک ببــــالیم، صفـــر عــدم فــزاییـم


رنگ حنـــاست هستی فـــــرصت کمیـن تغییـــر


روز سیــــاه خـــود را تـــا کی شفــق نمـــاییــم


گــــوش مــــروّتی کـــــو کــز مــا نظـــر نپـــوشد


دست غـــریـق ، یعنی فـــریـــاد بی صــداییــــم


بـــر هــــر چــه دیــده وا کـــرد آغــوش الفت مـا


مژگان به خم زد و گفت:خوش باش پشت پاییـم


دوزخ کجـــاست بیــدل ، جــــز انفعـــال غفـلت


آتش حــــریـف ما نیست زیـن آب اگـــــر براییــم





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد هنری

آتش زدم در خود، بیا . . . ! ( " شهریار" )

ای غنچه ی خندان چرا خون در دل ما میکنی


خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا میکنی


از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم


کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا میکنی


ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را


با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا میکنی


آتش پرید از تیشه ات امشب مگر ای کوه کن


از دست شیرین درد دل با سنگ خارا میکنی


با چون منی نازک خیال ,ابرو کشیدن از ملال


زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا میکنی


امروز ما بیچارگان امید فرداییش نیست


این دانی و با ما هنوز امروز و فردا میکنی


دیدم به آتشبار یک شوق تماشایی به سر


آتش زدم در خود بیا گر خود تماشا میکنی


آه سحرگاه تو را ای شمع مشتاقم به جان


باری بیا گر آه خود با ناله سودا میکنی


ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن


در گوشه ی میخانه هم ما را تو پیدا میکنی


ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن


شور افکن و شیرین سخن اما تو غوغا میکنی






۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد هنری

ما به تو امیدوار ( سعدی علیه الرحمه )

خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار

چون نتواند کشید دست در آغوش یار

گر دگری را شکیب هست ز دیدار دوست

من نتوانم گرفت بر سر آتش قرار

آتش آه است و دود می‌رودش تا به سقف

چشمه چشمست و موج می‌زندش بر کنار

گر تو ز ما فارغی ما به تو مستظهریم

ور تو ز ما بی نیاز ما به تو امیدوار

ای که به یاران غار مشتغلی دوستکام

غمزده‌ای بر درست چون سگ اصحاب غار

این همه بار احتمال می‌کنم و می‌روم

اشتر مست از نشاط گرم رود زیر بار

ما سپر انداختیم گردن تسلیم پیش

گر بکشی حاکمی ور بدهی زینهار

تیغ جفا گر زنی ضرب تو آسایشست

روی ترش گر کنی تلخ تو شیرین گوار

سعدی اگر داغ عشق در تو مؤثر شود

فخر بود بنده را داغ خداوندگار

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمد هنری