گزارش بعضی اتفاقات زندگی ام، برخی اشعارم و آنچه دل تنگم بخواهد...

۴۹ مطلب با موضوع «شعر های دیگران» ثبت شده است

که چرا دل به تو دادم !

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد هنری

دست غریق یعنی ، فریاد بی صداییم... ( بیدل دهلوی )



دل حیـــرت آفــرین است هـــر سـو نظـــر گشاییـم


در خــانه هیـــچ کس نیست آیینـــه است و مـاییم


زیـــن بیشتــر چــه بــاشـــد هنگــامــــۀ تــوهــــم


چون گَرد صبح،عمـری است هیچیم و خـود نماییم


مـا را چو شمع از این بزم بی خود گذشتنی هست


گــــــردن چـــه بــر فـــرازیـم؟سر نیستیم پــاییــم


تـــا چنــد دانــــۀ مـــا نــازد بـــه سخــت جـــانی؟


در یـک دو  روز  دیـــگــــــر بیــــرون آسیـــــاییــــم


آیینــــۀ سعــــادت ، اقبــــــال بی نشـــــانی اسـت


گــر استخوان شود خاک، بر فـــرق خــود نماییــم


آیینــــــه مشربی هـــا بیــــگانــــۀ وفـــــا نیــست 


جـایش بــه دیــده گــرم است بــا هر که آشناییـم


عجز طلب درین دشت باما چو اشک چشم است


هــر چنــد ره به پهلــو ست، محتــاج صد عصاییم


شبنـــــم چـــــه جــــام گیــــرد از نشئـــۀ تعیــن


در بـــاده  آب  داریــــم  پیمـــــانـــــۀ  حـنــاییـــم


محتــاج زندگی را عـــزّت چــــه احتمــــال است؟


لبــــریــز نقـــد لـــذّت چــــون کیســۀ گـــداییــــم


تــــا کی کشـــد تعیـــــن  ادبــــار نسبت مــــــا؟


ننــگی چــــو بـار مــــردن در گــــردن بقـــاییــــم


ظاهـــــر خـــروش سازَش بـاطــن جهـــان نازَش


ای محــــرمــان! بفهیـد مـــا زین میان کجـــاییـم


شخــص هــــوا مثالیـــم، خمیـــــازۀ خیـــالیـــم


گـــــر صــد فلک ببــــالیم، صفـــر عــدم فــزاییـم


رنگ حنـــاست هستی فـــــرصت کمیـن تغییـــر


روز سیــــاه خـــود را تـــا کی شفــق نمـــاییــم


گــــوش مــــروّتی کـــــو کــز مــا نظـــر نپـــوشد


دست غـــریـق ، یعنی فـــریـــاد بی صــداییــــم


بـــر هــــر چــه دیــده وا کـــرد آغــوش الفت مـا


مژگان به خم زد و گفت:خوش باش پشت پاییـم


دوزخ کجـــاست بیــدل ، جــــز انفعـــال غفـلت


آتش حــــریـف ما نیست زیـن آب اگـــــر براییــم





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد هنری

آتش زدم در خود، بیا . . . ! ( " شهریار" )

ای غنچه ی خندان چرا خون در دل ما میکنی


خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا میکنی


از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم


کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا میکنی


ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را


با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا میکنی


آتش پرید از تیشه ات امشب مگر ای کوه کن


از دست شیرین درد دل با سنگ خارا میکنی


با چون منی نازک خیال ,ابرو کشیدن از ملال


زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا میکنی


امروز ما بیچارگان امید فرداییش نیست


این دانی و با ما هنوز امروز و فردا میکنی


دیدم به آتشبار یک شوق تماشایی به سر


آتش زدم در خود بیا گر خود تماشا میکنی


آه سحرگاه تو را ای شمع مشتاقم به جان


باری بیا گر آه خود با ناله سودا میکنی


ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن


در گوشه ی میخانه هم ما را تو پیدا میکنی


ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن


شور افکن و شیرین سخن اما تو غوغا میکنی






۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد هنری

ما به تو امیدوار ( سعدی علیه الرحمه )

خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار

چون نتواند کشید دست در آغوش یار

گر دگری را شکیب هست ز دیدار دوست

من نتوانم گرفت بر سر آتش قرار

آتش آه است و دود می‌رودش تا به سقف

چشمه چشمست و موج می‌زندش بر کنار

گر تو ز ما فارغی ما به تو مستظهریم

ور تو ز ما بی نیاز ما به تو امیدوار

ای که به یاران غار مشتغلی دوستکام

غمزده‌ای بر درست چون سگ اصحاب غار

این همه بار احتمال می‌کنم و می‌روم

اشتر مست از نشاط گرم رود زیر بار

ما سپر انداختیم گردن تسلیم پیش

گر بکشی حاکمی ور بدهی زینهار

تیغ جفا گر زنی ضرب تو آسایشست

روی ترش گر کنی تلخ تو شیرین گوار

سعدی اگر داغ عشق در تو مؤثر شود

فخر بود بنده را داغ خداوندگار

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمد هنری

" . . . حالم شبیه حال قاآنی در این شعر است . . . "


چه غم ز بی کلهی کآسمان کلاه منست

زمین بساط و در و دشت بارگاه منست

گدای عشقم و سلطان وقت خویشتنم

نیاز و مسکنت و عجز و غم سپاه منست

به راه عشق نتابم سر از ارادت دوست

که عشق مملکت و دوست پادشاه منست

زنند طعنه که اندر جهان پناهت نیست

به جان دوست همان نیستی پناه منست

به روز حشر که اعمال خویش عرضه دهند

سواد زلف بتان نامه سیاه منست

به مستی ار ز لبت بوسه یی طلب کردم

لب پیاله درین جرم عذرخواه منست

قلندرانه گنه می کنم ندارم باک

از آنکه رحمت حق ضامن گناه منست

به رندی این هنرم بس که عیب کس نکنم

کس ار ز من نپذیرد خدا گواه منست

مرا به حالت مستی نگر که تا بینی

جهان و هر چه درو هست دستگاه منست

دمی که مست زنم تکیه در برابر دوست

هزار راز نهانی به هر نگاه منست

چگونه ترک کنم باده را به شام و سحر

که آن دعای شب و ورد صبحگاه منست

هزار مرتبه بر تربتم گذشت و نگفت

که این بلاکش افتاده خاک راه منست

مرا که تکیه بر ایام نیست قاآنی

ولای خواجه ایام تکیه گاه منست

امیر کشور جم صاحب اختیار عجم

که در شداید ایام دادخواه منست

 

 

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد هنری

نزار قبانی

همه‌ی آنهایی که مرا می‌شناسند

می‌دانند چه آدم حسودی هستم ؛
و همه‌ی آنهایی که تو را می‌شناسند ...


لعنت به همه آنهایی که تو را می‌شناسند !

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد هنری

محمد مهدی سیار 1

جان آمده رفته هیجان آمده رفته

 نام تو گمانم به زبان آمده رفته

 

احیا نگرفتم تو بگو چند فرشته

صف از پی صف تا به اذان آمده رفته؟

 

پلکی زده ام خواب مرا آمده برده

پلکی زده ام نامه رسان آمده رفته

 

امسال نبرده ست مرا روزه، فقط گاه

بر لب عطشی مرثیه خوان آمده رفته

 

من در به در او به جهان آمده بودم

گفتند کجایی؟! به جهان آمده رفته

 

ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم

آن قدر به عمرم رمضان آمده رفته . . .

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد هنری

قیصر امین پور 1

هنوز دامنه دارد

هنوز هم که هنوز است

درد

دامنه دارد

شروع شاخه ی ادراک

طنین نام نخستین

تکان شانه ی خاک

و طعم میوه ی ممنوع

که تا تنفس سنگ

ادامه خواهد داشت

 

و درد

هنوز دامنه دارد ....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد هنری

میلاد عرفان پور

ای بی تو زمانه سرد و سنگین در من
ای حسرت روز های شیرین در من

بی مهری انسان معاصر در توست
تنهایی انسان نخستین در من

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد هنری

محمد رضا شفیعی کدکنی

چون بمیرم- ای نمی دانم که - باران کن مرا
در مسیر خویشتن از ره سپاران کن مرا

خاک و باد و آتش و آبی کز آن بسرشتی ام
وا  مگیر از من روان در روزگاران کن مرا

 آب را گیرم به قدر قطره ای در نیم روز
برگیاهان در کویری بار و باران کن مرا

مشت خاکم را به پابوس شقایق ها ببر
وین چنین چشم و چراغ نو بهاران کن مرا

باد را هم رزم توفان کن که بیخ ظلم را
 بر کند از خاک و باز از بی قراران کن مرا

 زا آتشم شور و شراری در دل عشاق نه
 زین قبل دل گرمی انبوه یاران کن مرا

خوش ندارم زیر سنگی جاودان خفتن خموش
هر چه خواهی کن ولی از رهسپاران کن مرا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد هنری