آنچنان در خودم ( در این زندان ) ، گاه زنجیر می شوم بانو

که برای شما نه ـ حتی خود ـ دست و پا گیر می شوم بانو

 

گر چه جو گندمی ست موهایم، شغلم ای خوب آسیابان نیست

دارم از دست می روم، دارم کم کَمک پیر می شوم بانو

 

چون نسیمی که می رود با قهر ـ رفته ای و هنوز با هر باد

در به هم می خورد و من با خود ـ سخت درگیر می شوم بانو

 

سفره ای باز کرده ام از خویش ـ آن قَدَر خورده ام خودم را که

دارم احساس می کنم کم کم ، از خودم سیر می شوم بانو




علی اصغر داوری ترشیزی

alidavari.blogfa.com