تقدیم به روح بزرگ استاد بی بدیل موسیقی ایران پرویز مشکاتیان که خیلی زود تر از آنچه باید به آستان جانان پرواز کرد ...


رَواست بی تو از این زندگی کنار کشم

به دوش برده تن خویش تا مزار کشم

که گَر به صبح رسم سینه سینه جار کشم :

« غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم »

 

اگر چه کندن جان است دل نکندن ازو

نمی توان به خدا یک نفس بریدن ازو

نه جرأُتی که بگیرم دوباره دامن ازو

« نه قوتی که توانم کناره جستن ازو

نه قدرتی که به شوخی ش در کنار کشم »

 

چو می توان که غمش سیر خورد و با آن زیست

و یا به قحطی چشمش  نشست و سیر گریست ،

کی ام که شکوِه کنم ــ هان ــ که تا نفس باقی ست

« ز دوستان به جفا ــ سیر گشت ــ مردی نیست

جفای دوست !؟ زنم ،گر نه مرد وار کشم »

سبو سبو نه فقط من پُرم از آن می اصل

که تاک، دایه ی ما هست و بوده نسل به نسل

اگر چه دردسرم داده عشق در این « فصل »

« شراب خورده ی ساقی ز جام صافی وصل

ضرورت است که دردسر خمار کشم »

 

نه من ! که هرکه به شیراز رفته مست آید

خدا پرست اگر رفته مِی پرست آید

تو را به شعر خودت هر که خوانده بِستاید :

« گلی چو روی تو گر در چمن بدست آید

کمینه دیده ی سعدی ش پیش خار کشم »


منبع:      http://alidavari.blogfa.com/