دانشگاه زمانی نماد یک زندگی آرمانی بود برایم ، و الآن نیست اما راضی ام از دانشگاه.

خیلی ها قبل کنکور جو دادند که دانشگاه چه است و چه نیست ...همه اش دروغ بود ، دروغ محض به جز یکسری واضحات که روشنتر از روز بودند.

یکی از آن دلخوشی ها این بود که پدر و مادر آدم را آزاد نمیگذارند (که البته این آزاد نگذاشتن یک درصد هم در مورد پدر و مادر من صادق نیست اما دروغ شیرینی بود هرچه که بود) 

دورم از خانواده ام و این را گرچه می پذیرم اما قلبا دوست ندارم ؛ دوری و دوستی ظاهر زیبایی دارد ، مادرت در خانه تحویلت می گیرد و پدرت بیشتر لبخند می زند به تو اما تهش این است که تو از آنها دوری و بی خبر و تنها رابطه ی شما مکالمه ی تکراری روزمره ای است که خدا رو شکر همه چیز هم خوب است و همه سالمند و هیچگاه مشکلی نیست ، این نیز دروغ شیرینی بود که حقیقت تلخی را برایم به ارمغان آورد...

❤:'(