دلت که

ش...ک...س...ت

صدایش کن

سر قرار همیشگی

در کافه مهتاب

جلوی چشم آسمان و زمین

و دور از چشم آدمیان

درد دلهایت را به زبان بیاور

و بگو که بیشتر از همه دوستش داری

فریاد بزن«دوستت دارم»

او نگفته میداند

اما بگو که باورت شود

و بدانی دلت کجا بند است

و در کوچه خیابانهای شلوغ شهر

پی اش نگردی

#

همین حالا

دستانت را

به نشانه ی تسلیم 

بالا ببر

تا 

دنیا را 

در اختیارت قرار دهد...

و برسی به این که

دنیا چه قدر کوچک است

وقتی داری 

با خدا حرف می زنی

وقتی 

اشک شوق می ریزی 

و

در آغوش خدا

آرام یافته ای !


بداهه ای تقدیم به خدا!

❤ الله ❤

و هب لی صبرت علی حرّ نارک فکیف اصبر علی فراقک؟

گیرم به فرض محال حرارت آتش (عذاب) ت را تحمل کردم پس چگونه دوری ات را تاب بیاورم؟

مولوی

آن کس که تو شناخت ، جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی ، هر دو جهانش بخشی

دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند