هیچ نمی دانم.

می خواهم و نمی توانم 

 از دسترسم خارج است ، یعنی دست من نیست 

هر چه  بخواهد می کند بدون این که من بتوانم ذره ای جلودارش باشم

مغرور است و خود رأی 

همین چند روز قبل بود از او خواستم فکری به حالِ حال من هم بکند

گوشش بدهکار حرفهایم نیست

با کارهایش می گوید: (( تو در اشتباهی باید خودت را جمع و جور کنی وگرنه من هم صم بکم می نشینم و دست روی دست می گذارم ، حالا خود دانی  ))

اصلا احساس می کنم مرا سر کار گذاشته است تا سرم به سنگ بخورد و این بار خودم برخیزم و کمر همت ببندم و از ایشان نسیه بگیرم درست بودن را ، درست زیستن را ، درست شدن را...

خدایا تو همان هستی که در این مطلب او صدایش کرده ام

                                                            چه خوابی برایم دیده ای؟

می خواهی بگویی من آدمش هستم ، آدم انسان وار زیستن و خدا گونه شدن

خودم که بعید می دانم اما به تو اطمینان دارم

راستی از این که مرا هم آدم حساب میکنی ممنونم ، چون خیلی از آدمها اینگونه به دیگران نمینگرند چه برسد به تو که خدایی...

خوب پس عزمش را ، توکلش را توسلش را و ایثارش را نیز در من قرار بده تا راهی ات شوم 

زود می بینم ات البته بستگی به خودمان دارد که بخواهم و بخواهی تا بشود آنچه باید..........❤