با حوصله بخوانیم.

بخشی از یک قصیده:

به من بازگرد ای چو جان و جوانی

که تلخست بی تو مرا زندگانی

من اندر فراق تو ناچیز کردم

جمال و جوانی، دریغا جوانی

دریغا تو کز پیش رویم جدایی

دریغا تو کز پیش چشمم نهانی

سفر کردی و راه غربت گرفتی

به راه اندر ای بت همی دیر مانی

چه گویی، به تو راه جستن توانم

چه گویم، به من بازگشتن توانی

دل من ز مهر تو گشتن نخواهد

دلی دیده‌ای تو بدین مهربانی؟

گرفتم که من دل ز تو برگرفتم

دل من کند بی تو همداستانی؟

من از رشک قد تو دیدن نیارم

سهی سرو آزادهٔ بوستانی

ز بس کز فراق تو هر شب بگریم

بگرید همی با من انسی و جانی

ترا گویم ای عاشق هجر دیده

که از دیده هر شب همی خون چکانی

چه مویی چه گریی چه نالی چه زاری

که از ناله کردن چو نالی نوانی

چرا بر دل خسته از بهر راحت

ثنا های قطب المعالی نخوانی...